بایگانی

Posts Tagged ‘تراوش مغزی’

تمام دنیاهای من در یک روز

نوامبر 15, 2010 2 دیدگاه

پیش نوشت : در صورتیکه از این مطلب چیز خاصی دستگیرتان نشد زیاد مقصر نیستید
.
ساعت پنج و سی دقیقه صبح – صدای زنگ گوشی – تلاش برای پیدا کردن گوشی و خفه کردن صدا
ده دقیقه بعد – همان تلاش قبل : تازه اگه شانس بیارم و اسنوز و استاپ رو قاطی نکنم
ده دقیقه بعد : ساعت پنج و پنجاه دقیقه – باید بیدار شد و الا سرویس بی سرویس
.
حتی یک روز هم بیدار شدن در این ساعت برایم سخت نبوده اما این روزها که بی خوابی به سرم زده قضیه فرق دارد
.

صحنه اول
.
پام رو که از در خونه میذارم بیرون نور سفیدی بالای افق شرقی نظرم رو جلب میکنه . ونوس الهه زیبایی این روزها میهمان آسمان صبحگاهی است . رفت و آمد همه شان را بهتر از همسایه های کوچه میشناسم . این را مدیون مجله های نجوم هستم . اما آدمی که با من سوار سرویس میشود دیروز میگفت عجب ستاره پر نوری !: حوصله بحث های چند سال پیش و تفاوت ستاره و سیاره را نداشتم . بندگان خدا این روزها آنقدر گرفتاری دارند که حق داشته باشند همه چیز را جای هم اشتباه بگیرند
.
صحنه دوم
.
با همان حواس پرت متوجه سلام های پیرمرد میشوم : راننده سرویس  : این بار بر خلاف همیشه در سلام کردن پیش دستی میکند . شرمنده میشوم . آخر هر روز من با یک سلام بلند به استقبالش میرفتم و همه هم سرویسی های خواب آلود را به دنیا می آوردم
.
صحنه سوم
.
توی گوشی دنبال شهری میگردم : سریع پیداش میکنم حالا به لیست ساعت های جهانی من اضافه شده و ساعت دقیق آنجا را میدانم . ساعت چیزی است در مایه های وقتی من خوابم تو بیداری و بر عکس : حالا میدانم در ساعت چند زندگی میکنی
.

سناریوی کلاه
.
دارم با کلاه از مدرسه خارج میشوم : 20 سال پیش : از پشت سر کلاهم را میکشند و حالا انتظار دارند من برای گرفتن کلاه داد و فریاد کنم و دنبالشان بدوم . همان بچه هفت ساله به راه خودش ادامه میدهد . کلاهبردارها غافلگیر میشوند : مجبور میشوند برگردند کلاه را پس بدهند و بروند  :  هنوز سرویس نرسیده و در دنیای کودکی غرق میشوم : از زمان خواندن شازده کوچولو به این طرف فاصله ام با آن روزها به اندازه بستن چشم هایم شده
.

زل زدن به مانیتور
.
کار من زل زدن به مانیتور است : برنامه نویس / طراح وب و مسئول فلان و بهمان اسامی رسمی و تشریفاتی است : کار من زل زدن به مانیتور است .و این کار را تا چهار بعد از ظهر به عنوان یک آدم نمونه هر روز تکرار میکنم
.

صحنه چهارم
.
در راه برگشت به خانه با همان سرویس صبح.همه خوابند. نیش ترمزها و حرکت کند اتوبوس زنگ خطر تصادف در بزرگراه است . همه آدم هایی که تا چند دقیقه پیش خواب بودند حالا صورت هایشان را به شیشه های سمت چپ اتوبوس چسبانده اند تا آن آدمی که دراز به دراز وسط بزرگراه افتاده را درست ببینند . صداهای های وای وای  و نوچ نوچ و دعا خواندن بلند میشود . رگی که خون را به قلبم میرساند بازی در آورده : نگاه کنم همان جا من هم کارم تمام میشود . هنوز نمیفهم آن آدم هایی که فیلم میگیرند بهتر از من اند که چشمانم را به آدم صاف شده در کف آسفالت بسته یا نه ؟. آدم ها این روزها گرفتارند  : همیشه حق را به آنها میدهم
.
 
صحنه پنجم
.
با چشمان بسته میشنوم که مرد جلویی  راننده فلان ماشین را مقصر میداند و در نقش افسر و قاضی  مردی که کنار جاده سرش در بین دست هایش بود را مقصر میداند و محاکمه را به پایان میرساند و همه تائید میکنند . من فکر میکنم چه کسی گوشی جنازه دراز به دراز شده را در خواهد اورد و به کدام مخاطب زنگ میزند ؟ دنبال واژه هایی چون مادر / پدر / آبجی خانم و یا عشقم خواهد گشت و آیا آن آبجی خانم تحمل شنیدن خبر را بهتر دارد یا عشق پسر جوان دراز به دراز شده وسط جاده
.
صحنه ششم
.
به خانه که میرسم باد سرد پائیز نفسم را جا می آورد . این شب ها ژوپیتر خدایگان قدرت در کنار ماه جلوه بی نظیری دارد . صدای اذان مغرب نیم ساعت بعد بلند میشود : به گوشی نگاه میکنم درشهر شما تازه صبح شده
.
رفیق
.
دوست قدیمی دوران خدمت زنگ میزند . همیشه مشغول خواندن کتاب بودیم . پشت خط میگه :  برای روز کتاب و کتابخونی چی برام داری  ؟  داد میزنم پرواز کن کبوترم : مرچه ردردا . دوباره فردا و تمام دنیاهای من صبح  بیدار میشوند : امیدوارم رگی که خون را به قلبم میرساند هنوز دوام داشته باشد 

دسته‌ها:کتاب, تراوش مغزی, زندگی برچسب‌ها:

تراوش مغزی : شماره یک

در تمام عمرم از نوشتن در وبلاگ یا وب سایت بیزار بوده ام … بعدها با تحقیق بیشتر و نگاهی به دنیای پیرامون متوجه شدم این یک درد مشترک و کمتر شناخته شده در بین مهندسان نرم افزاره ! در این مورد نرم افزاری ها به سه دسته تقسیم میشدند : دسته اول اصلا از این کار سر در نمی آورند ( لااقل در دانشگاه خودمان در فاصله سال های 80 تا 84 ) من به عینه شاهد بودم بچه ها برنامه هایشان را هم میدادند بیرون برایشان بنویسند ( این دسته اینترنت را فقط به باز کردن اکسپلورر میشناخت ) ! دسته دوم اطلاع کافی دارند اما خودشان را درگیر چنین کاری نمیکنند ( به دلیل داشتن دانش بالا .. خود را به سوی شرکت های نرم افزاری سطح بالای کشور متصل میکنند : البته نمونه های نادری هم پیدا شده که وبلاگ هایی دارند اما تعریف چندانی ندارد ) . دسته سوم با دانش تجربی خود به دنبال باز کردن راهی در وبلاگستان فارسی هستند … گرچه کمتر خود را بروز میدهند .البته نمونه های استثنا زیاد دیده میشود … سال ها خودم را از این کار دور کردم و بیشتر به افزایش دانش برنامه نویسی و تحلیل سیستم ها نزدیک کردم . اکنون با ورود به بازار کار در یک شرکت به  ظاهر اسم و رسم دار فراغ بال بیشتری برای دنبال کردن این زمینه دارم . اینکه در کدام دسته بودم بماند !